تبليغاتX
دادگاه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:43 توسط سولی |

وقتی دستام یخ می کنند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:32 توسط سولی |

مجله ایی که من می خواندم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:26 توسط سولی |

یادمه یه روز داشتم راجع به رابطه آدم ها فارق از جنسیت شون با تو حرف میزدم و تو  یه جوری به من نگاه می کردی 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:42 توسط سولی |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:16 توسط سولی |

سلام خدا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 14:49 توسط سولی |

اینو هدیه گرفتم:

باید ترانه های رهایی را
در کوچه های عاطفه قسمت کرد
باید فدای خنده ی یک گل شد
در خوابهای اینه شرکت کرد
باید به خاطر گل یخ پژمرد
فکر پرنده های طلایی بود
باید سکوت اینه را فهمید
در انتظار صبح رهایی بود
باید به فکر حسرت شبنم بود
فکر سپیدی غزل یک یاس
فکر پناه دادن یک لاله
فکر غریب ماندن یک احساس
باید میان خواب گلی گم شد

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:47 توسط سولی |

دیشب تو خواب بودی و من بیدار , تو چه خواب می دیدی ؟

من اما به سختی نفس می کشیدم

دیشب تو خواب بودی و من بیدار و من به سختی نفس می کشیدم 

چون سخت در بند بودم 

چون مردی مرا سخت در آغوش کشیده بود 

آنقدر محکم که دیگر جایی برای نفس کشیدن باقی نگذاشته بود 

دست هایش به بند کشیده بود تنم را

یادت که می آید تن مرا؟

همان تن پر التهاب

همان تن بازیگوش

دیشب پنجره باز بود 

باد دزدکی آمد

و شاهد بود که آن مرد مثل تو شانه های قابل اعتمادی دارد

راستش را بخواهی دوستش دارم

نمی دانم تازگی ها چرا اینقدر عاشق می شوم؟ تو می دانی چرا؟

نفس آن مرد با باد در آمیخته بود و من عریان با باد عشق بازی می کردم 

اما آن مرد خواب بو د, می دانی؟ وقتی می خوابد مهربان تر است 

مرد من صبح تو را می بینم , شب به خیر !


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:7 توسط سولی |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:16 توسط سولی |

چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم٬ ماه را فحش می داد.

من زنی را دیدم٬ آب در هاون می کوبید.

ظهر در سفره ی آنان نان نبود٬ سبزی نبود٬ نفت بود٬ قبض آب و برق بود.

 

پارسایی را دیدم مستقلاتی داشت.

من الاغی دیدم٬ مرسدس می راند.

و بزی خزر نقشه ی جغرافی را تف کرد.

 

قاطری دیدم بارش هاله ی نور.

اشتری دیدم بارش سبد خالی سهام.

عارفی دیدم٬ فحش بارش کردم.

عاشقی دیدم منگ٬ تف نثارش کردم.

 

من قطاری دیدم٬ نفرت می برد.

من قطاری دیدم٬ سه ساعت تاخیر داشت.

"من قطاری دیدم٬ که سیاست می برد (و چه خالی می رفت)."

و هواپیمایی٬ که هرگز نرسید...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط سولی |

یکی بود . یکی نبود .خدا بود . آدم بود . حوا بود . میکائیل بود . جبرئیل بود و چند میلیارد فرشتهء دیگه . یکی ابرها رو نقاشی می کرد . یکی درخت ها رو رنگ میزد . بعضی ها ستاره ها رو باد میزدند که خاموش نشن . حوا غذا می پخت . آدم هم بهشت رو جارو میزد و خلاصه هرکس مشغول کاری بود . خدا هم تو یه اتاق با یه عالمه تلویزیون نشسته بود و فرشته ها رو می پایید . یه روز آدم دیگه خسته شد . جاروش رو پرت کرد و رفتش پیش خدا . خدا هم طبق معمول بهش توجهی نکرد .

- خدا! . خداا! . خدااا! . خداااااااااااااااا!!!!!!

- چیه؟ چته؟ دوباره چه مرگته ؟!

- من حوصله ام سر رفته .

- خب من چی کار کنم ؟

- من نمی دونم . من حوصله ام سر رفته . هفده هزار ساله نوریه که دارم بهشت رو جارو میزنم . هنوز به تهش نرسیدم . تازه اگر هم به تهش برسم لابد می خوای بگی حالا از اول بزن . من دیگه جارو نمیزنم .

- برو گم شو پوفیوز . برو!

- آخه این چه وضعشه ؟ هفده هزار سال نوری بهشت رو جارو بزنی . بدون دستمزد . بدون بیمه . بدون پیشرفت . آخرش هم بهت بگن پوفیوز . اگه اون میکائیل اوشگول این کار رو کرده بود تا الان حداقل یه کهکشان بهش داده بودی . اونوقت من باید مفت و مجانی کار کنم . یه نگاه هم نمی تونم به حوری های بهشتی بندازم . اونوقت خودت صبح تا شب نشستی داری دیدشون میزنی .

دیگه داشت حوصله خدا سر میرفت . این پسره که کار بکن نبود . پس یه فکری به سرش زد . سه نفر رو احضار کرد و بهشون یه آدرس داد .

" کیهان ـ کهکشان راه شیری ـ منظومه شیری ـ نرسیده به خورشید ـ کره زمین "

- این آدم رو ببرید بندازید تو زمین ببینم دیگه چی می خواد بگه .

تاپ آدم افتاد رو زمین . یه کم دور و ور خودش رو نگاه کرد . عینه بهشته فقط یه ذره داغونتر .

- حداقل حسن اش اینه که اینجا رو لازم نیست جارو بزنم .

چند روزی گذشت اما دوباره حوصله اش سر رفت . رفت نوک یه کوه وایساد و هوار کشید :

- خدا! - خدااا! - خدااااااااااااااا!

خدا از فرشته ها پرسید :

- اون پوفیوز دوباره چه مرگشه؟

- دوباره حوصله اش سر رفته .

خدا تو دلش گفت " بلایی به سرت بیارم که تا ابد الدهر حوصله ات سر نره "

خدا سه تا فرشته قبلی رو صدا کرد و گفت :

- این "حوا" رو اصلا" نمیشه جمع و جور کرد . هوش و حواس برای بقیه نذاشته . یه سره عشوه! همش قر و فر ! اینم ببرید پیش اون یکی !

خدا فکر کرد اینجوری کار خودش رو آسون کرده . اما زهی خیال باطل !

بیچاره "حوا" نمی دونی چه گریه ایی می کرد . طفلی می خواست سر به تن آدم نباشه اما چاره ایی نداشت خدا تصمیم خودش رو گرفته بود .

شیطون که همیشه چشمش دنبال "حوا" بود حسودیش شد . خب راست هم می گفت . چرا خدا باید به این آدم اینقدر بها می داد؟

آدم هنوز داشت عربده می کشید که یهو دید دارند براش حوا رو می آرند زمین .

کیف کرد .

از اون روز به بعد بلا نبود که آدم سر حوا نیاورد . کتکش میزد . حامله اش کرد . ازش کار می کشید و......

اما هنوز هم هیچ کس نفهمیده چرا بعضی موقع ها آدم میره نوک کوه و باز هم عربده میکشه و میگه:

" خدایا گه خورددددددم "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:32 توسط سولی |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 17:30 توسط سولی |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:20 توسط سولی |

همه در جنب و جوش بودند . امروز در بارگاه الهی روز بزرگی بود.عده ایی شاد و عده ایی پر اضطراب. فرشته هایی که بال و پرشون هنوز به زنجیر زمان سنگین بود میلیونها سال بود که چه چنین لحظاتی رو تجربه نکرده بودند. مدتها بود که پروردگار و فرشتگان مقربش در حال آفرینش دنیای ماده بودند . اما امروز شوری دیگر بر پا بود . امروز روزی بود که خداوند خلیفه خود را راهی جهان ماده میکرد. قرار بود که امروز خداوند به فرشتگان شجاع خود گرانبها ترین جواهر عرش الهی را هدیه کند . اما محک خداوند برای سنجش شجاعت فرشتگان پاکش چیست؟

بادی وزید و عرش پاک پر نورتر شد دیگر دلی نبود که پر اضطراب نباشد . آن لحظه فرا رسیده بود، فرشتگان حلقه حلقه صف کشیدند . و این خداوند بود که سخن میگفت : کیست که می خواهد نخستین سفیر من به جهان ماده باشد. هیچگاه بارگاه الهی اینهمه پر از سکوت نشده بود .

کیست که می خواهد نخستین سفیر من به جهان ماده باشد؟

و باز هم سکوت ....!

خداوند به مقربترین و پر سوخته ترین فرشته اش چشم دوخت، اما او سر به پایین انداخت . او پر سوخته بود، اما آنقدر شجاعت نداشت که به عنوان اولین نفر راهی زمین شود.

جبرئیل , عزرائیل , میکائیل و.... اینها مقربترین ها بودند اما شجاعت قدم گذاشتن به وادی ماده را نداشتند، هر چند با قدم گذاشتن به این دنیا می توانستند از جایگاه والا تری در بارگاه الهی برخوردار شوند، اما اگر در دنیای ماده تنها جایی که تغییر و تکامل امکان دارد به دره فراموشی و گمراهی سقوط میکردند چه؟

آری فراموشی . آنهم به این دلیل که ورود به دنیای ماده همراه با نسیان دنیای مجردات بود و این فراموشی محک پروردگار برای فرشتگان داوطلب محسوب می شد. تنها با فراموشی در دنیای ماده ذات واقعی داوطلبین عیان می شد.

اما کسی این جسارت را نداشت لااقل به عنوان اولین نفر.

خداوند دانا هم از جبرئیل , عزرائیل , میکائیل و دیگر مقربین این انتظار را نداشت چون ظرف شجاعت و شاید هم عشق ،کس دیگری بود.

آدم.

بله آدم ! اما چطور ممکن است او حتی بال ندارد، او اسیر بعد مکان و زمان است .

آدم پر نگشود چون بالی نداشت ،اما قدم جلو نهاد و خداوند را بیش از این منتظر نگذاشت . همهمه ایی بر پا شد بزرگان آشفته، اما خداوند لبی پر خنده داشت .  

جبرئیل گفت : آدم می دانی به کجا می روی یا بهره کم تو از عقل تو را به صف نخست کشیده است؟

میکائیل گفت : میدانی که در جهان ماده حسد , نفرت , غم و رنج  ,خیانت , پستی و بلندی و تاریکی منتظر تو خواهند بود ؟ آیا می دانی وسوسه همسایه ات خواهد بود ؟ آیا می دانی اگر اسیر و پایبند جهان ماده شوی برای همیشه در دره نیستی سقوط خواهی کرد؟

اگر نا شکری کنی چه ؟

آدم سر بلند کرد و گفت : خداوند اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد، این رسم دنیای ماده است.پس نپرسید که امروز روز سوال و جواب نیست . ممکن است در دره نیستی سقوط کنم، ممکن است پایان راهم آتش حسرت باشد، ممکن است دیگر این هم نباشم، اما دوست دارم که بهتر از این باشم .دوست دارم که به پروردگارم نزدیکتر باشم هر چند اگر مجبور باشم  پا بر زمین بگذارم .

اما من قمار میکنم یا نیستی و یا تقرب پروردگار.

پروردگار رو به آدم گفت : آماده ای؟

آدم سر تعظیم فرو آورد . پروردگار گفت : ای آدم از این لحظه به بعد نام تو انسان خواهد بود به معنای فراموشکار ! این هدیه ای است از مقربترین فرشتگان به تو. شاید این نام یادت آورد که متعلق به دنیایی دیگری و نباید دل در گرو ماده ببندی.

زندگی هدیه ای  است که تمامی فرشتگان پاک بارگاه  آسمانی برای تو تدارک دیده اند و جهان ماده امانتی در دست تو خواهد بود . ای انسان  جرعه ایی از جان من توشه راهت خواهد بود و آنچه من به عنوان پروردگار عالمیان به تو هدیه خواهم داد عشق است . جواهری که پاداش شجاعت تو خواهد بود.

بهت بود که همه را فرا گرفت . یعنی خداوند اینقدر آدم را به خود نزدیک دانست که جواهر عشق را هدیه به او داد . کسی باور نمی کرد اما این واقعیت داشت آنچه برای همه غیر قابل دسترس بود به آدم هدیه داده شد.

فراموش نکن که آنجا برای تو منزل آسایش نخواهد بود، بلکه تنوری است برای تعالی تو . ای انسان  راه بازگشت برای تو باز است  و دعای من بدرقه راهت . انتخاب کن چه میکنی ؟

انتخاب؟!

آیا آدم لایق این هم بود؟ کسی باور نمی کرد اما این هم موهبتی بود که خداوند در اختیار انسان گذاشت.

می توانی بی بال و پر در بارگاه ما مسکن آسایش گزینی و می توانی راهی زمین شوی آنجا من از رگ گردن به تو نزدیکتر خواهم بود و در راه بازگشت به سوی ما تو از هر کسی نزدیکتر به من.

از هر کسی نزدیکتر به پروردگار؟

هیچ کدام از فرشتگان باور نمی کردند،اما اینها همه سخن خود پروردگار بود.

آدم گفت : من قمار میکنم !

و از آن لحظه بود که عشق بازی خدا و آدم آغاز شد . از آن روز میلیونها سال میگذرد . ما همه فرشتگان شجاعی هستیم که آمدیم تا نزدیکتر شویم . همگی قمار کردیم . قسم خوردیم که می دانیم زندگی بر روی زمین چقدر سخت است . از خداوند خواستیم موهبت زندگی را به ما هم بدهد . عشق بازی است دیگر یا میبریم و یا می بازیم . اما کاش لیاقت زندگی , جواهر عشق و جرعه جان پروردگار را داشته باشیم . بدانیم که خود انتخاب کردیم که بر روی زمین که باشیم , چگونه زندگی کنیم و ننالیم که چرا این گونه هست و آنگونه نیست .

درست است که که ما فراموش کرده ایم که چرا آمده ایم اما پروردگار زمین و آسمان که فراموش نکرده است .

ای همسفر آسمانی من ،از چه غمگینی ؟ یادت بیاید که چرا نامت انسان شد؟ زندگی بسیار سخت است ،اما هر چه این بازی سخت تر در نهایت به او نزدیکتر . به این فکر کن که هر چند از نسل آدم بی بال و پری ، اما در راه بازگشت فارغ از زمان و مکان، می بینی همه ی سختی زندگی همچون لحظه ای هم نبود .

 پس بخند و چشمکی هم به خداوند بزن .

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:37 توسط سولی |

آیا این تویی که در من حلول می کنی؟

به یاد ندارم روحی تسخیر کرده باشم !

پس تو اینجا در جسم من

پشت چشم های من چه می کنی؟

آمدنت را باور نمی کنم

می ترسم که رویا باشد

ورق به ورق می گردم که تو را پیدا کنم

می خواهم مطمئن شوم تپش قلبم

حرارت بدنم

اشک ها و بهانه هایم

سرگیجه ام همه از سر توست

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:50 توسط سولی |