همه در جنب و جوش بودند . امروز در بارگاه الهی روز بزرگی بود.عده ایی شاد و عده ایی پر اضطراب. فرشته هایی که بال و پرشون هنوز به زنجیر زمان سنگین بود میلیونها سال بود که چه چنین لحظاتی رو تجربه نکرده بودند. مدتها بود که پروردگار و فرشتگان مقربش در حال آفرینش دنیای ماده بودند . اما امروز شوری دیگر بر پا بود . امروز روزی بود که خداوند خلیفه خود را راهی جهان ماده میکرد. قرار بود که امروز خداوند به فرشتگان شجاع خود گرانبها ترین جواهر عرش الهی را هدیه کند . اما محک خداوند برای سنجش شجاعت فرشتگان پاکش چیست؟
بادی وزید و عرش پاک پر نورتر شد دیگر دلی نبود که پر اضطراب نباشد . آن لحظه فرا رسیده بود، فرشتگان حلقه حلقه صف کشیدند . و این خداوند بود که سخن میگفت : کیست که می خواهد نخستین سفیر من به جهان ماده باشد. هیچگاه بارگاه الهی اینهمه پر از سکوت نشده بود .
کیست که می خواهد نخستین سفیر من به جهان ماده باشد؟
و باز هم سکوت ....!
خداوند به مقربترین و پر سوخته ترین فرشته اش چشم دوخت، اما او سر به پایین انداخت . او پر سوخته بود، اما آنقدر شجاعت نداشت که به عنوان اولین نفر راهی زمین شود.
جبرئیل , عزرائیل , میکائیل و.... اینها مقربترین ها بودند اما شجاعت قدم گذاشتن به وادی ماده را نداشتند، هر چند با قدم گذاشتن به این دنیا می توانستند از جایگاه والا تری در بارگاه الهی برخوردار شوند، اما اگر در دنیای ماده تنها جایی که تغییر و تکامل امکان دارد به دره فراموشی و گمراهی سقوط میکردند چه؟
آری فراموشی . آنهم به این دلیل که ورود به دنیای ماده همراه با نسیان دنیای مجردات بود و این فراموشی محک پروردگار برای فرشتگان داوطلب محسوب می شد. تنها با فراموشی در دنیای ماده ذات واقعی داوطلبین عیان می شد.
اما کسی این جسارت را نداشت لااقل به عنوان اولین نفر.
خداوند دانا هم از جبرئیل , عزرائیل , میکائیل و دیگر مقربین این انتظار را نداشت چون ظرف شجاعت و شاید هم عشق ،کس دیگری بود.
آدم.
بله آدم ! اما چطور ممکن است او حتی بال ندارد، او اسیر بعد مکان و زمان است .
آدم پر نگشود چون بالی نداشت ،اما قدم جلو نهاد و خداوند را بیش از این منتظر نگذاشت . همهمه ایی بر پا شد بزرگان آشفته، اما خداوند لبی پر خنده داشت .
جبرئیل گفت : آدم می دانی به کجا می روی یا بهره کم تو از عقل تو را به صف نخست کشیده است؟
میکائیل گفت : میدانی که در جهان ماده حسد , نفرت , غم و رنج ,خیانت , پستی و بلندی و تاریکی منتظر تو خواهند بود ؟ آیا می دانی وسوسه همسایه ات خواهد بود ؟ آیا می دانی اگر اسیر و پایبند جهان ماده شوی برای همیشه در دره نیستی سقوط خواهی کرد؟
اگر نا شکری کنی چه ؟
آدم سر بلند کرد و گفت : خداوند اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد، این رسم دنیای ماده است.پس نپرسید که امروز روز سوال و جواب نیست . ممکن است در دره نیستی سقوط کنم، ممکن است پایان راهم آتش حسرت باشد، ممکن است دیگر این هم نباشم، اما دوست دارم که بهتر از این باشم .دوست دارم که به پروردگارم نزدیکتر باشم هر چند اگر مجبور باشم پا بر زمین بگذارم .
اما من قمار میکنم یا نیستی و یا تقرب پروردگار.
پروردگار رو به آدم گفت : آماده ای؟
آدم سر تعظیم فرو آورد . پروردگار گفت : ای آدم از این لحظه به بعد نام تو انسان خواهد بود به معنای فراموشکار ! این هدیه ای است از مقربترین فرشتگان به تو. شاید این نام یادت آورد که متعلق به دنیایی دیگری و نباید دل در گرو ماده ببندی.
زندگی هدیه ای است که تمامی فرشتگان پاک بارگاه آسمانی برای تو تدارک دیده اند و جهان ماده امانتی در دست تو خواهد بود . ای انسان جرعه ایی از جان من توشه راهت خواهد بود و آنچه من به عنوان پروردگار عالمیان به تو هدیه خواهم داد عشق است . جواهری که پاداش شجاعت تو خواهد بود.
بهت بود که همه را فرا گرفت . یعنی خداوند اینقدر آدم را به خود نزدیک دانست که جواهر عشق را هدیه به او داد . کسی باور نمی کرد اما این واقعیت داشت آنچه برای همه غیر قابل دسترس بود به آدم هدیه داده شد.
فراموش نکن که آنجا برای تو منزل آسایش نخواهد بود، بلکه تنوری است برای تعالی تو . ای انسان راه بازگشت برای تو باز است و دعای من بدرقه راهت . انتخاب کن چه میکنی ؟
انتخاب؟!
آیا آدم لایق این هم بود؟ کسی باور نمی کرد اما این هم موهبتی بود که خداوند در اختیار انسان گذاشت.
می توانی بی بال و پر در بارگاه ما مسکن آسایش گزینی و می توانی راهی زمین شوی آنجا من از رگ گردن به تو نزدیکتر خواهم بود و در راه بازگشت به سوی ما تو از هر کسی نزدیکتر به من.
از هر کسی نزدیکتر به پروردگار؟
هیچ کدام از فرشتگان باور نمی کردند،اما اینها همه سخن خود پروردگار بود.
آدم گفت : من قمار میکنم !
و از آن لحظه بود که عشق بازی خدا و آدم آغاز شد . از آن روز میلیونها سال میگذرد . ما همه فرشتگان شجاعی هستیم که آمدیم تا نزدیکتر شویم . همگی قمار کردیم . قسم خوردیم که می دانیم زندگی بر روی زمین چقدر سخت است . از خداوند خواستیم موهبت زندگی را به ما هم بدهد . عشق بازی است دیگر یا میبریم و یا می بازیم . اما کاش لیاقت زندگی , جواهر عشق و جرعه جان پروردگار را داشته باشیم . بدانیم که خود انتخاب کردیم که بر روی زمین که باشیم , چگونه زندگی کنیم و ننالیم که چرا این گونه هست و آنگونه نیست .
درست است که که ما فراموش کرده ایم که چرا آمده ایم اما پروردگار زمین و آسمان که فراموش نکرده است .
ای همسفر آسمانی من ،از چه غمگینی ؟ یادت بیاید که چرا نامت انسان شد؟ زندگی بسیار سخت است ،اما هر چه این بازی سخت تر در نهایت به او نزدیکتر . به این فکر کن که هر چند از نسل آدم بی بال و پری ، اما در راه بازگشت فارغ از زمان و مکان، می بینی همه ی سختی زندگی همچون لحظه ای هم نبود .
پس بخند و چشمکی هم به خداوند بزن .